ஜ۩۞۩ஜ♥`•.¸HaMkaLaM¸.•´♥ஜ۩۞۩ஜ
(¯`v´¯) `*.¸.*´ ?¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)?(¸.•´ (¸.•´ .•´
کاش این حقیقت را همه میفهمیدند بزرگترین هدیه ای که میتوان به کسی داد “زمان” است.. هنگامی که برای یک نفر وقتت را میگذاری قسمتی از زندگیت را به او میدهی که دیگر بار پس نمیگیری… دیر باریدی باران ….دیر….من مدتهاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام یاد بعضی نفرات روشنم میدارد قوتم میبخشد ره میندازد واجاق کهن سرد سرایم گرم میاید از گرمی عالی دمشان نام بعضی نفرات رزق روحم شده است وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم میبخشد روشنم میدارد "نیمایوشیج" بامهر ♥ღஜܓܨ ♥ღஜܓܨ ♥ღஜ دلگير نشو از آدمها..... نيش زدن تو ذاتشونه!!! سالهاست که به هوایِ پاک بارانی ميگویند:" هوا خــــــرابه" خالق من"بهشتی"دارد، نزدیک،زیبا و بزرگ؛ و"دوزخی"دارد، به گمانم کوچک و بعید،ودر پی دليلى است که ببخشد ما را؛گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری ...شاید امروز آن روز بی دلیل باشد.دعاگویت هستم؛دعایم کن...![]()
![]()

مردی که ھ م دل و ھ م سر نداشت ، شاعر شد ...
I look in the mirror, doing the samemotions each day, I ask myself, does it get better, being this way? I look longingly at my knife, I would do anything to stop the fights. But my wrists are now covered in red, As I sigh and lay on my stained bed. The darkness never leaves my heart, And as I let a tear out, I know it's tearing me apart. I'm tired, I want it all to end, It's not as if I even have at least one friend. Let me die, I beg, I plead, My own Father told me to leave. My wrists are covered in scars, And I long to belong in someone's arms. It's all thanks to you, And no one has a clue...
2Years ago when we met, I fell in love with you . Nothing has changed ; Ilove you still...more than ever . When you're not near me, I feel anemptiness that I can't seem to fill . When you are near, I feelcomplete . I cherish your love and companionship and always hope to pleaseyou . I always wish for your happiness , for I love to see the sparkle inyour eyes . I never imagined that someone could be as important as you areto me . Please stay near and love me as I love you
عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخوانم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت...
از این کوچه تا آن جا که راهی نیست تنها یک ورق سپید دست و پا می کنم و یک دل سیر، می نویسمت چه بخواهی چه نخواهی من شاعر سرگردان همیشه قبل از این که باران ببارد از پچ پچ کلاغ ها فهمیده ام که یک جای دوری دلت،سخت گرفته است
| Power By:
LoxBlog.Com |
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید