ஜ۩۞۩ஜ♥`•.¸HaMkaLaM¸.•´♥ஜ۩۞۩ஜ

(¯`v´¯) `*.¸.*´ ?¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)?(¸.•´ (¸.•´ .•´

شهر از همهمه ي مبهمِ انسان خالي است!

جنگلي سرد كه از حرفِ درختان خالي است!

لحظه ها زيرِ سر عقربه ها مي گردند!

چه شروعي است كه از نقطه ي پايان خالي است!

سر تكاندند دو عابر دو مترسك در باد...

حركتِ جمجمه هايي كه از ايمان خالي است

سفره وا كرده زني پيرو، به من مي نگرد!

من به آن سفره كه از خاطره ي نان خالي است!

گريه از گردنه ي حوصله ام بالا رفت...

چشم چرخاندم و ديدم كه خيابان خالي است!

گاه تنها ترم از تابلويي در باران

دل فراوان پُرو، دستي كه فراوان خالي است!

گاه كوچكتر از آنم كه بگويم، شاعر!

دستم از گرميِ دستِ تو وُ، باران خالي است!

چشم مي چرخد و مي پرسد از اين شهر تو را

باز از عرضِ شما، طول خيابان خالي است

پُر شدم از حتمِ حضور تو درونِ همه ام...!

دلم از غير شما، از تو چه پنهان خالي است!

ديرو زود آمدنِ تو چه تفاوت دارد

تنِ يخ كرده ام از معجزه ي جان خالي است


نوشته شده در پنج‌شنبه 23 شهریور 1391ساعت 23:49 توسط wisho| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید